در این هنگام کرزوان نزد او می آید. زن وقتی شوهرش را دید دیوانه شد و چشمانش برق گرفت و ناگهان گفت
در این هنگام کرزوان نزد او می آید. زن وقتی شوهرش را دید دیوانه شد و چشمانش برق گرفت و ناگهان گفت: شیطان! شیطان! برو کنار برو کنار من نمی توانم تو را تحمل کنم. تو شیطان هستی تو بدتر از این مهاجمان (عرب) برو، من نمی خواهم تو را ببینم. کرزوان خواست دوباره دستش را بکشد. بانو فریاد زد: بابا منو از دست این شیطان نجات بده. اما در این هنگام که کرانبه می خواست به سمت دخترش بیاید، یک عرب با چاقو از پهلوی او زد و دیگری با شمشیر به او زد و شکمش را پاره کرد. بانو وقتی آخرین گریه پدرش را شنید، با یک حرکت شمشیر را از دست زراوند بی پناه گرفت و…


